میان بندگانت هرچه دیدم
هوس ها جا نشین عاشقی بود
به دستان دروغین محبت
گلی دیدم شبیه رازقی بود

كلاغ پر
گنجشك پر
شادی پر
مسلم پر ....
مثل ِ يك بازي خيلي ساده من پركشيدم
به همين راحتي شادي ام رفت !
خدا نصيب هيچ كي نارفيق نكنه؟!!!
ديگه تو اين عشق از اين نوع رنج خسته شدم
رنجي كه حقِ من نيست
از دردِ دلي گريه ميكنم كه حق من نيست
به مرگي جان ميدهم كه حق من نيست
خسته ام !
خسته ام از تكرار اين حرفها ....
هيچ چيز اين زندگي پايدار نيست
حتي بودن و نبودن ما
هيچ چيز اين زندگي ماندني نيست
حتي نگاههاي سرد ما
هيچ چيز اين دنيا بودني نيست
حتي تنهايي شبهاي ما
اكنون من
زخمي تر از هميشه
از دردِ دل سپردن
سر خورده ام از عشق
در انتظار مردنم

در محضر غم حال ما رنگين است
گه گاه سپيد و گاهی هم مشكين است
در دولت فكرم كوه زر بی قدر است
محبوب دلم آن تن سيمين است
سهم من از زندگي تو هفت آسمون شده ستاره ايي كه هميشه پنهان است مثلِ
((.......همين شادي ها.......))
واي از دست مسلمي كه هيچ وقت نتونست يه مطلب بتويسه كه تو
اون دل بازدید کننده روشاد کنه
امیدوارش کنه و از اشک نباشه
حرفهای من هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکايت هميشگی
پيش از آنکه با خبر شوی
ناگهان چه زود دير می شود ...
و به عنوان حرف آخر:
کاش میمردم