تبليغاتX

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

۩۞۩ مـــحـــشـــــر هــــــا ۩۞۩

۩۞۩ مـــحـــشـــــر هــــــا ۩۞۩
 
اون کــه رفـتـه دیـگـه هـیـچ وقـت نـمـیـاد تـاقـیـامـت دل مـن گـریـه مـیـخـواد

محل درج آگهی و تبلیغات در مــحــشــر ها
 
نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم تیر 1390 توسط مسلم میرزاده

بر سنگ مزارم بنویس

زیر این سنگ جوانی خفته ست

با هزاران ای کاش

و دو چندان افسوس

که به هر لحظه ی

عمرش گفته ست

بنویس :

ین جوان بر اثر ضربه ی

کاری مرده است...

نه بنویس :

این جوان درعطش دیدن یاری

مرده ست...

جلوی روز وفاتم بنویس :

روز قربانی شدن

عاطفه در چشم نگار

روز پژمردن گل در فصل بهار

روز اعدام جنون بر سر دار

روز خوشبختی یار...

راستی شعر یادت نرود

روی سنگم بنویس :

آی گلهای فراموشی باغ!

مرگ از باغچه کوچکمان

می گذرد داس به دست

و گلی چون لبخند می برد از بر ما


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم مهر 1386 توسط مسلم میرزاده
 

میان بندگانت هرچه دیدم

 هوس ها جا نشین عاشقی بود

به دستان دروغین محبت

 گلی دیدم شبیه رازقی بود

 

كلاغ پر

گنجشك پر

شادی پر

مسلم پر ....

مثل ِ يك بازي خيلي ساده من پركشيدم

به همين راحتي شادي ام رفت !

خدا نصيب هيچ كي نارفيق نكنه؟!!!

ديگه تو اين عشق از اين نوع رنج خسته شدم

رنجي كه حقِ من نيست

از دردِ‌ دلي گريه ميكنم كه حق من نيست

به مرگي جان ميدهم كه حق من نيست

خسته ام !

خسته ام از تكرار اين حرفها ....

هيچ چيز اين زندگي پايدار نيست

حتي بودن و نبودن ما

هيچ چيز اين زندگي ماندني نيست

حتي نگاههاي سرد ما

هيچ چيز اين دنيا بودني نيست

حتي تنهايي شبهاي ما

اكنون من

زخمي تر از هميشه

از دردِ دل سپردن

سر خورده ام از عشق

در انتظار مردنم

در محضر غم حال ما رنگين است

گه گاه سپيد و گاهی هم مشكين است

در دولت فكرم  كوه زر بی قدر است

محبوب دلم آن تن سيمين است

سهم من از زندگي تو هفت آسمون شده ستاره ايي كه هميشه پنهان است مثلِ

((.......همين شادي ها.......))

واي از دست مسلمي كه هيچ وقت نتونست يه مطلب بتويسه كه تو

اون دل بازدید کننده روشاد کنه

امیدوارش کنه و از اشک نباشه

حرفهای من هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکايت هميشگی

پيش از آنکه با خبر شوی

ناگهان چه زود دير می شود ...

و به عنوان حرف آخر:

کاش میمردم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 توسط مسلم میرزاده
همراه من در محشر ها

کتاب الكترونيك موبایل همراه من نسخه اسفند ماه 1390 كه جدیدترین نسخه این کتاب را براي شما آماده كرده ايم. اين نرم افزار یک مجوعه كامل برای موبایل شما بوده كه بر روي تمامي گوشي هاي تلفن همراه كه قابليت پشتيباني از جاواوآندروید وايپوپ وايفون و تبلت ها وكتابخوان هاي الكترونيكي را داشته باشند قابل اجرا ميباشد. این کتاب که بصورت ماههانه برای شما اماده میشود و هرماه میتونید ازاین سایت این کتاب جالب وپرمحتوا را دریافت نمایید انچه درقسمت زیر میبینید تنهاچ ندی از موضوعاتی هست که این ماه اسفند ماه 90) درکتاب درج شده است

 قابل نصب برروی تمامی گوشی های موجود ( جاوا، آندروید، آیفون و كتابخوانهاي الكترونيكي )

دانلود رايگان نسخه جاوا با لينک مستقيم - 1.80 مگابايت 

دانلود رايگان نسخه اندروید با لينک مستقيم - 2.91 مگابايت 

دانلود نسخه آیفون، تبلت و كتابخوانهاي الكترونيكي با لينک مستقيم - 2.16 مگابايت

 پسورد فايل زيپ : www.asanmob.com


برچسب‌ها: نرم افزار آیفون, نرم افزارهای اندروید, نرم افزارهای جاوا, اس ام اس موبایل, sms, mobile

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 توسط مسلم میرزاده

با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر

از کویر سوت و کور

تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور

دیدمت ولی چه دیر

خسته ام ار این کویر

این کویر دور و پیر

با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر

آمدی ولی چه دیر....

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم شهریور 1390 توسط مسلم میرزاده

alone_by_babejoe13.jpg

 

نگاه کن که غم درون دیده ام 

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود 

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام میکشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود 

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطر ها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شورها

به راه پر ستاره  می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان به بیکران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب میشود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود 

 به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم شهریور 1390 توسط مسلم میرزاده

 

تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان

انتظار همه را نیز به آخر برسان

همه پرورده ی مهرند و من آزرده ی قهر

خیر در کار جهان نیست تو هم شر برسان

لاله در باغ تو رویید و شقایق پژمرد

به جگر سوختگان داغ برابر برسان

مردم از ماتم من شاد و من از غم خشنود

شادمانم کن و اندوه مکرر برسان

مرگ یا خواب ؟! چقدر این دو برادر دورند

مژده ی وصل برادر به برادر برسان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 توسط مسلم میرزاده

 داستان عاشقانه پند آموز  عشق دلیل نمی خواهد

 

پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی …

 در هراس دم می زنم

 در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم

.“تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی”

“کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم”

دردم ، درد “بی کسی” بود


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم مرداد 1390 توسط مسلم میرزاده

 

 

 

قاصدک گفت:

چرا بر بادم؟

باد خندید

و ناگه خوابید

قاصدک هم آرام

رفت تا روی زمین

پای نا غافل یک کودک هم

قاتل پیکر مغرورش شد

باد ازخواب پرید

بازدرکوچه دوید


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم مرداد 1390 توسط مسلم میرزاده


                  مست آمدم ای پیر که مستانه بمیرم

                  مستانه در این گوشه ی میخانه بمیرم

                  درویشم و بگذار قلندر منشانه

                  کاکل همه افشانه به سر شانه بمیرم

                 من در یتیمم، صدفم سینه ی دریاست

                  بگذار یتیمانه و دردانه بمیرم

                  بیگانه شمردند مرا در وطن خویش

                  تا بی وطن و از همه بیگانه بمیرم

                  سرباز جهادم من و از جبهه ی احرار

                  انصاف کجا رفته که در خانه بمیرم

                  من بلبل عشاق به دامی نشوم رام

                  در دام تو هم بی طمع دانه بمیرم

                  در زندگی افسانه شدم در همه آفاق

                  بگذار که در مرگ هم افسانه بمیرم
            


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 توسط مسلم میرزاده

می خواهم و می خواستمت، تا نفسم بود

می سوختم از حسرت و عشق تو بَسَم بود .

عشق تو بَسَم بود، كه این شعله بیدار

روشنگر شب های بلند قفسم بود .

آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت

غم بود كه پیوسته نفس در نفسم بود .

دست من و آغوش تو ، هیهات ، كه یك عمر

تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

سیمای مسیحائی اندوه ، تو ، ای عشق

در غربت این مهلكه فریاد رسم بود .

لب بسته و پر سوخته ، از كوی تو رفتم

رفتم ، به خدا اگر هوسم بود ، بَسَم بود

 


نوشته شده در تاريخ جمعه دهم تیر 1390 توسط مسلم میرزاده

نیا باران !

زمین جای قشنگی نیست من از اهل زمینم ؛
 
خوب میدانم که گل در عقد زنبور است؛
 
ولی سودای بلبل دارد و پروانه را
 
هم دوست میدارد...
 
نیا باران !

زمین جای قشنگی نیست؛

من از اهل زمینم، خوب میدانم، که:

اینجا جمعه بازار است و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند…

نیا باران !

زمین جای قشنگی نیست؛

من از جنس زمینم خوب میدانم:

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه میگیرند…

نیا باران !

پشیمان میشوی از آمدن؛

زمین جای قشنگی نیست؛

نیا باران !

در اینجا قدر نشناسند مردم؛

در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه میگیرند…

نیا باران که من دل خونم اینجا ...


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 توسط مسلم میرزاده

 درون سینه آهی سرد دارم

رخی پژمرده ، رنگی زرد دارم

ندانم عاشقم مستم چه هستم

همی دانم دلی پر درد دارم

 

کسی بی عاطفه مثل تورا هرگز نمی بخشم

و می دانی گناهت را چرا هرگز نمی بخشم

به عمرم لحظه ای با خود چنین خلوت نمیکردم

تو را آغاز درد و انزوا! هرگز نمی بخشم

نگاه اولت دست از خیالم بر نمیدارد

من آن را بانی این ماجرا هرگز نمی بخشم

غریبی را گمان کردم که با تو می برم از یاد

تو را هرگز به ظاهر آشنا هرگز نمی بخشم

گناه چشم هایت را از آن روزی که با احساس

مرا میخواند بیتابانه ... هرگز نمی بخشم

به هرکس دل نمی دادم نگاهی هم نمی کردم

تو را جادو نگاه! ای دلــربا! هرگز نمی بخشم

تمام برگه های دفترم پر می شود امشب

از این شعری که می گوید تو را هرگز نمی بخشم


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم خرداد 1390 توسط مسلم میرزاده

فاحشه دوستت دارم ....!

نه به خاطر این که فاحشه ایی! نه به خاطر اینکه تن فروشی ..!

که بدی کار تو را کسی میتواند قضاوت کند که در موقعیت تو باشد ...!

دوستت دارم چون نقش مطهره ها را بازی نمیکنی ..!

خودت را پشت چهره ای معصوم پنهان  نمیکنی ...! 

چون دروغ نمیگویی و ادعای عاشقی نداری !

و اگر روزی عاشق شوی ،با قلبت عشق میورزی ، نه با جسمی که حریص رابطه است !

تنت سیراب است و روحت تشنه !

برعکس آدمهای امروز که همه تنی تشنه دارند بدون قلب..!


نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم خرداد 1390 توسط مسلم میرزاده

سلام بچه ها عذر ميخوام كه آپ نكردم

 بعد ازاون اتفاق ناگوار دیگه حس پست دادن ندارم

یه نصیحت از من پیرمرد به همه وبلاگ نویسان عزیزازمطالبتون بک آپ بگیرین


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم خرداد 1389 توسط مسلم میرزاده

کرمان دل عالم است و ما اهل دلیم

   باغ شاهزاده

اينم عكس برفي  بياين از نزديك ببينين تا بدونين چه لذتي داره

 عكس قديم وبقيه عكس ها از همه جاي اين باغ رويايي رو تو

ادامه مطلب ببينين (پيشنهاد ميكنم حتما ببينين)



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم فروردین 1389 توسط مسلم میرزاده
بسوختیم در این ارزوی خام و نشد که نشد....

پسر غمگین

 

این دل بیتاب مراکیست که آرام کند ؟

اسب تمنای مرا نیست کسی رام کند ؟

سخت یتیم است دلم  در پی عشق عبثی

نیست در این شهر کسی  لطف به ایتام کند ؟

سوخت دگر از غم او  این دل دیوانه صفت

کیست که این سوخته را  بار دگر خام کند ؟

چند صباحیست که این  مرغ دلم گشت رها

دانه که دارد که مرا  وسوسه ی دام کند ؟

نام من آراسته در مجلس هر دلشده ای

عشق مرا بار دگر عاشق خوشنام کند

عادت من بود که در وادی مستان بپرم

ساقی خوش منظره ای باده در این جام کند !

تلخ شد از بیخبری ازلب وی کام دلم

 قلب مرا لب شکری هست که خوشکام کند؟ 

 غمگین ترین اشعار در ادامه مطلب

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه دوم شهریور 1386 توسط مسلم میرزاده

 

زنگ تلفن به صدا در آمد.

 مرد گوشی را برداشت و صدای گریه ی زن را شنید.

مرد بلند بلند خندید و گفت:چی شده چرا گریه می کنی؟

زن با بغض گفت:اتفاق ناگواری افتاده!!

مرد پرسید:چه اتفاقی؟

زن به هق هق افتاد وگفت:مرابا مرد دیگری نامزد کرده اند!!

مردجاخورد ولحظه ای سکوت کرد وگفت اینکه ناگوار نیست!!

زن گفت :آخه ما همدیگر را خیلی دوست داشتیم!

مرد پرسید:حالا خودت از این وصلت راضی هستی؟

زن جواب داد:اگر دلخور نشوی بله!!

مرد گفت:امیدوارم خوشبخت شوی!

زن پرسید:اصلا" ناراحت نشدی؟

مرد جواب داد:از اینکه خوشحال هستی خوشحالم!

زن گفت:خیلی ممنونم.همین انتظار را از تو داشتم!!

زن گوشی را گذاشت و غش غش خندید!!!

مرد هم گوشی را گذاشت و به تلخی گریست!!!

 

 

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی ،نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

"هوشنگ ابتهاج"

بازدید کنندگان محترم محشر ها یه داستان کوتاه و عکس غمگین تو ادامه مطب...

      



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 توسط مسلم میرزاده

پیرمرد و ...

 

پیرمردی صبح زوداز خانه اش خارج شد.درراه با یک ماشین

تصادف کرد وآسیب دید .عابرانی که رد می شدند به سرعت

اورابه اولین درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخم های

پیرمردرا پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو

عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد.پیرمرد

غمگین شدوگفت عجله دارم نیازی به عکسبرداری

نیست پرستاران ازاو دلیلش را پرسیدند.


پیرمرد گفت:زنم در خانه سالمندان است, هر صبح آنجا می روم

و صبحانه رابا او می خورم . نمی خواهم دیر شود! پرستاری

به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم .پیرمرد با اندوه

گفت : خیلی متاسفم , او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه

نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد ! پرستار با حیرت گفت :

وقتی که نمیداند شما چه کسی هستید , چرا هرروز صبح برای

صرف صبحانه پیش او می روید ؟ پیرمرد با صدایی گرفته

گفت : اما من که میدانم او چه کسی است....

یه داستان پیرمردی جالب دیگه ----> ادامه مطلب

 

 



ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : مــحــشــر هـــا