جز دلی عاشق هیچ چیز سزاوارت
ندارم ولی دستهایم اگر خالیست برایت آغوشی می سازم از مجموع قطرات اشک
ریخته در تنهایهایم









باز شب آمد و شد اول بیداریها
من و سودای دل و فکر گرفتاریها
شب خیالات وهمه روز تکاپوی حیات
خسته شد جان وتنم زین همه تکراریها
درمیان دو عدم این دو قدم راه چه بود ؟
که کشیدیم در این مرحله بس خواریها
دل خوشیها چو سرابم سوی خود برد و لیک
حیف از آن کوشش پیمودن دشواریها
نوجوانی به هوس رفت و ازآن بر جا ماند
تنگی سینه و کم خوابی و بیماریها
سر گذشتی گنه آلود و تمنای هوس
خاطراتی سیه از ضبط خطا کاریها
کور سویی نزد آخر به حیات ابدی
شمع جانم که فدا شد به وفاداریها


می نویسم واسه ی تو نگو دیره نگو دیره
من ازاین فاصله ها بدجوری گریه ام میگیره
من میخونم واسه ی تو نگو رفتی نگو خستم
بی تو تنها موندم اما دل به هیچ کسی نبستم
قصه گوی همیشگی برای من که خسته ام
بگو تا آروم بگیرم میدونی دل شکسته ام
با تو یه دنیا آرزو تو کوله بار خاطرم
سخته برام نبودنت نمیشه ازپیشت برم
من میسازم واسه ی تو قصری از سادگی ها
از اینجا می برم تو رو به شهر دلدادگی ها
با بوسه آغاز میکنم زندگی یه دوبارمو
به آسمون ها نمیدم همین یه تک ستارمو
مینشینم پای حرفات تا ته قصه باهاتم
بیا شاهزاده عاشق که منه خسته فداتم
بیا شاهزاده عاشق تو پری قصه هامی
تنهایی معنی نداره تو مثل سایه باهامی

مي دونم سخره يه روزي ، مي شکنه با مشت موجام 
داره تعبير ميشه رويا ، شايد امروز يا که فردا
مي رسه دست من آخر به تن آبي دريا .





دلا شب ها نمي نالي به زاري سر راحت به بالين مي گذاري !
توصاحب درد بودي ناله سركن خبراز درد بي دردي نداري
بنال اي دل كه رنجت شادمانيست بميراي دل كه مرگت زندگانيست

![]()


اگر مردم 
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا، شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك، شســته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دسـته بود
بر سنگ قبر من بنويسـيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد، نشسته بود


وفای شمع را نازم كه بعد از سوختن ...به صد خاكستری در دامن پروانه
میریزد...نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم... گل عشقش درون دامن
بیگانه میریزد
مرا پرگشودن نشايد نه بال و پري دارم از خود
نه ان اسماني كه ابي بماند همان ارزوي پريدن مرا بس



سايه ها زير درختان در غروب سبز مي گريند
شاخه ها چشم انتظار سرگذشت ابر و آسمان چون من غبار آلود دلگيری
باد بوي خاك باران خورده مي آرد سبزه ها در رهگذره شب پريشانند
آه اكنون بر كدامين دشت مي بارد باغ حسرتناك باراني ست
چون دل من در هوايه گريه ی سيري بگذار در این نیمه شب تار بگریم
او رفت و امید دل من دور شد بگذار که بر دوری دلدار بگریم
در ماتم پژمردن گلهای امیدم بگذار که چون ابر به گلزار بگریم
مرغ دل من پر زد و افتاد به دامش بگذار بر این مرغ گرفتار بگریم
غمخوار من خسته بجز دیده من نیست بگذار به غمخواری خود زار بگریم
در ورطه دیوانگی ام می کشد این عشق بگذار بر این عاقبت کار بگریم
بگذار در این نیمه شب تار بگریم
او رفت و امید دل من دور شد ازمن بگذار که بر دوری دلدار بگریم
در ماتم پژمردن گلهای امید بگذار که چون ابر به گلزار بگریم
مرغ دل من پر زد و افتاد به دامش بگذاربراین مرغ گرفتاربگریم
غمخوارمن خسته بجز دیده من نیست بگذار به غمخواری خود زار بگریم
در ورطه دیوانگی ام می کشد این عشق بگذار بر این عاقبت کار بگریم






